کسف انگشتر پرده از راز قتل برداشت
آخرین داستانی که ۳ روز پیش نوشتم و در شماره ۶۶ هفته نامه تاک قزوین چاپ شد
ادامه نوشته
عادت داشتم وقتی «لیلا» از راه می رسید خودم برایش نان می بردم و بدو ن صف به او نان می داد م .
درست سر وقت می آمد ، هر روز در هما ن ساعت منتظرش بودم .
بله ، این بود جریان آشنایی من با لیلا . من در نانوا یی کار می کردم و لیلا هم مشتری دائمی ما بود و من در مدت کوتاهی که گذشته بود با لیلا دوست شده بودم . لیلا راخیلی دوست داشتم و قصد داشتم تا با او ازدواج کنم همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه ....
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 15:25 توسط زومر
|
زومر در زبان آلمانی به معنای تابستان است .