آخرین داستانی که ۳ روز پیش نوشتم و در شماره ۶۶ هفته نامه تاک قزوین چاپ شد

عادت داشتم وقتی «لیلا» از راه می رسید خودم برایش نان می بردم و بدو ن صف به او نان می داد م .

درست سر وقت می آمد ، هر روز در هما ن ساعت منتظرش بودم .

بله ، این بود جریان آشنایی من با لیلا . من در نانوا یی کار می کردم و لیلا هم مشتری دائمی ما بود و من در مدت کوتاهی که گذشته بود با لیلا دوست شده بودم . لیلا راخیلی  دوست داشتم و قصد داشتم تا با او ازدواج کنم همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه ....